در این بزم بزرگ رزم خواهم جام برگیرم
ثنای جانفشانان عدالت را ز سر گیرم
شما ای دوستان خفته با صد سرب در پیکر
شما ای عمر خود را برده در زندان وحشت سر
زمانی نو رسد از راه این بایای تاریخ است
از اینرو آنچنان باشید کان شایای تاریخ است
زمان چون ریسمانی دان که نه انجام و آغازش
سراسر با شگفتی ها قرین سير پر از رازش
بشر را زین رسن یک گز کمابیش است اندر کف
مژه بر هم زنی سرمایه جان میشود مصرف
اگر در گور جای ماست رسم ما روا گردد
که کار آدمی باقیست گر جسمش فنا گردد
ولی در خورد این پیکار بودن کاری آسان نیست
به گیتی کم کسی کز این ره خونین هراسان نیست
به هر چرخش که در این قصه ء حیرت فزا یابی
نبردی سخت کوش و رنج خیز و پر بلا یابی
اگر در ژنده ء هستی است چنگ آزمند تو
نیاید هیچ خیر از خاطر راحت پسند تو
در این میدان محنت رند عالم سوز می باید
کسی کو در نبرد عشق شد پیروز می باید
نمی بودند اگر این راستان آرمان پرور
نمی بود ار عناد سخت این گردان نور آور
گر انسان در پس دیوار ترس و جهل بنشستی
ره خود سوی این اوج جهان بین کی گشودستی
سزا گفتن تو این گفتار را ارزندگی باشد
جنون قهرمانان عین عقل زندگی باشد
شما ای خودپسندانی که مر خود را پرستارید
سزیدن نام انسان را نه کاری خرد پندارید
حیات خویش را آراستن رزمی است بس مشکل
نه تنها در برون بل گاه خصم توست اندر دل
برای خویش سازی ضد خود هم رزم باید کرد
وزآن آغاز ره عزم سفر را جزم باید کرد
تپیدن بهر سود خویش زین خود مبتذل تر نیست
تفاوت بین این هستی و هستی بهیمی چیست
برای مردمان بودن طریق این است و این پیداست
مر آنرا آدمی دان کو بسوی آدمی شیداست
ولی بنگاه کار است این جهان در زاده ء آدم
خراج بخت را باید ستاند از چنگ این عالم
بباید کوه های مانع از راه طلب کندن
زمان را نیک سنجیدن ز چهرش پرده افکندن
زبان رنگ دانستن به راز سنگ پی بردن
فروغ مهر پالودن مسیر چرخ پیمودن
هزاران قصه ء نادیده دیدن سخت جان گشتن
به سختی پا فشردن اندک اندک پهلوان گشتن
توانا کردگار این تبار آدمیزاد است
که دستآورد او در خورد صد دستش مریزاد است
از این کوشش ظفر زاید ندارم هیچ تردیدی
به گیتی در برافروزیم آن سان پاک خورشیدی
که خورشید فلک در جنب آن خوار و زبون گردد
به پای آدمی کبر سماوی سرنگون گردد
|
+| نوشته شده توسط
كاوه در سه شنبه سی ام تیر 1388
|