تبليغاتX
صدف
گيلاسهاي همزاد , بي هم رنگ مي بازند , انسانهاي همزاد بي هم جان
 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

کاروان

ديرست گاليا !
در گوش من فسانه ي دلدادگي مخوان!
ديگر ز من ترانه ي شوريدگي مخواه!
ديرست گاليا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو؟ اين هم حکايتي است
اما در اين زمانه که درمانده هر کسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حکايت مجال نيست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولي
خوابيده اند گرسنه و لخت روي خاک
زيباست رقص و ناز سرانگشت هاي تو
بر پرده هاي ساز
اما هزار دختر بافنده اين زمان
با چرک و خون زخم سرانگشت هايشان
جان مي کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقيري که بيش از آن
پرتاب مي کني تو به دامان يک گدا
وين فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگاني انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ
اينجا به خاک خفته هزار آرزوي پاک
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شيرين بي گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان ...
ديريست گاليا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه ي رهايي لبها و دست هاست
عصيان زندگي است
در روي من مخند!
شيريني نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد از اين پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهاي قلب شاد!
ياران من به بند،
در دخمه هاي تيره و غمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارک
در هر کنار و گوشه ي اين دوزخ سياه
زودست گاليا!
در من فسانه ي دلدادگي مخوان!
اکنون ز من ترانه ي شوريدگي مخواه!
زودست گاليا! نرسيدست کاروان ...
روزي که بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده ي تاريک شب شکافت،
روزي که آفتاب
از هر دريچه تافت،
روزي که گونه و لب ياران همنبرد
رنگ نشاط و خنده ي گمگشته بازيافت،
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو،
عشق من ....

دكتر هوشنگ ابتهاج

گاليا : دختري ارمني و معشوقه دكتر ابتهاج

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

|+| نوشته شده توسط كاوه در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
|+| نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
  ياران دبستاني ما
يار دبستاني من
با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه مني
حک شده اسم من و تو
رو تن اين تخته سياه
ترکه‌ي بيداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بي‌فرهنگي‌ي ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب
بد اگه بد
مرده دلاي آدماش
دست من و تو بايد اين
پرده‌ها رو پاره کنه
کي مي‌تونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه

يار دبستاني من, با من و همراه منه...
چوب الف بر سر ما, بغض من و آه منه
...
مي داني...من هم گاهي به دنبال يار دبستاني خود مي گردم.
به دنبال تمام آن قبيلهُ آهوان كه در دشتي سوخته دور شدند و گم شدند.
ياران دبستاني من در جايي به گسترهُ تمام جهان گم شده اند اما كسي باور نمي كند.
حك شده اسم من و تو رو تن اين تخته سياه...
تركهُ بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
...
كسي باور نمي كند كه يار دبستاني من...
در گلستاني به خاك سپرده شد كه در آن گل كه هيچ, سنگ هم از زمين نمي رويد.
در خاوراني كه در باختر كه هيچ, در خاور هم همسانش يافت نمي شود
.
يا در زير غبار دلتنگي و افسردگي و مستي پژمرده و پير مي شود بي آنكه شال سرخش را از دور گردن باز كرده و چمدان سفرش را از كنار راهرو برداشته باشد.
يا در يك بي نشان روز پاييزي بي آنكه سر به سوي آسمان بلند كند از پنجره اي در ساختماني بلند خود را بر زميني پرت مي كند كه زبانش هرگز به گويش درست نام آن نچرخيده است.
يادر يك صبح مقوايي زمستاني خود را با گرماي آخرين مايع ماسيده در سرنگ به لرزش رخوتناكي مي سپرد كه سردترين خاك جهان به او هديه كرده است.
يا در حقيقت يك عصر خاكستري خود را با طنابي حلق آويز مي كند كه براي خريدنش با تلخكامي و زباني الكن با فروشندهُ بيگانه چانه زده است.
يا در سپيده دمي يخ آجين رگ دستش را همچنان تند مي زند كه حتي يك لحظه هم شده از شتك خون روي ديوار جهان پيرامونش را به رنگي ديگر ببيند
.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
كه يار دبستاني من سالهاست كه ديگر فارسي را با لهجه حرف مي زند و كودكانش جنيفر و الكساندر هستند و آن خاك برايش چيزي ست مثل پس مانده يك مزهُ كهنهُ در دهان ماسيده.
يا سالهاست كه در خوابي زيست مي كند كه پاره اي از جهان ديرزماني ست از آن بيدار شده ست. خوابي كه بايد روياي بهشت مي بود و امروز چيزي جز كابوس دوزخ از آن نمانده است
.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
يار دبستاني من چيزي نمي گويد. خودش را سپرده ست به زنده بودني كه ديگر سايهُ بي مايهُ زندگي هم نيست
يار دبستاني من دارد از ياد مي رود.
دشت بي فرهنگي ما هرزه تموم علفاش...
خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلاي آدماش
...
هيچ كس باور نمي كند و من به دنبال ياران دبستاني خود مي گردم.
مي گردم و مي پيچم در همهُ اين كوچه و خيابانها كه از آنها گذشته ام و به اين جا رسيده ام. به همهُ روزها و شبها و تب ها و سوختن ها و فرياد ها...مي رسم به وحشت و لرز و خاموشي و فرار و سكون...
مي رسم به سكوت. سكوت. سكوت.
مي چرخم و مي رسم به خودم كه دويده ام تا همين حالا كه نفس زنان رسيده ام تا براي تو چيزي بنويسم. به خودم و تو و همهُ ما و ديگراني كه با اين همه تاب آورديم و كورسوي اميد را به هيچ بيكران نور دروغيني نفروختيم و عشقمان به انسان و آزادي را با هيچ گران متاعي در اين بازارها تاخت نزديم.
مي رسم به من و تو و علي و همه و همه...
مي رسم به ما كه براي رسيدن و بودنمان كه هيچ, براي ماندمان هم بهايي گزاف پرداخته ايم با لبخندي بر لب و چشماني تر.
دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه
كي مي تونه جز من و تو درد مارو چاره كنه

مي رسم و سكوت مي كنم.
ياران دبستاني من در آسمان و ميان درختان و بر زمين گم شده اند.
دهانم خشك است بس كه دويده ام.
چقدر تلخ و خسته ام.
من كه نمي توانم چيزي بخوانم...
تو سرود يار دبستاني را برايم با سوت مي زني؟

|+| نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
  يك با يك برابر نيست
                         تساوي

 

معلم پاي تخته داد مي زد صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان
ولي آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
و ان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

ديگري بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان

تساوي هاي جبري را نشان مي داد
معلم بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود با خطي خوانا
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر است
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
!!

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره شد معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آيا باز يك با يك برابر بود؟
سكوت مدهشي بود و سوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت: اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
و ان كه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون چون قرص مه داشت بالا بود
و آن سيه چرده كه مي ناليد پايين بود؟
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
!!

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفتخواران از كجا آماده مي گرديد.
چه كس ديوار چين را بنا مي كرد؟
يك اگر با يك برابر بود
... پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟

 يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها درجزوه هاي خويش بنويسيد :
كه يك با يك برابر نيست.

  خسرو گلسرخی  

گلسرخی در دادگاه نظامي اينگونه از خود دفاع مي كند:
به نام نامی مردم

من در دادگاهی كه نه قانونی بودن و نه صلاحیت آن را قبول ندارم ، از خود دفاع نمی كنم . من از خلقم دفاع می کنم .
من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي زنم،و حتي براي عمرم. من قطره اي ناچيز از عظمت و حرمان خلق هاي مبارز ايران هستم. خلقي كه مزدك ها، مازيارها ،بابك ها، يعقوب ليث ها، ،ستارها، حيدعمواغليها ،پسيان ها و ميرزا كوچك خانها ،اراني ها و روزبه ها و وارطان ها داشته است. آري من براي جانم چانه نمي زنم . هر چه شما بر من بیشتر بتازید من بیشتر بر خود می بالم، چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزدیك ترم و هر چه كینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده مردم از من قوی تر است ، حتی اگر مرا به گور بسپارید كه خواهید سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود می سازند.
زندگی امام حسین نمودار زندگی كنونی ماست كه جان بر كف برای خلق های محروم میهن خود در این دادگاه محاكمه می شویم . او در اقلیت بود و یزید بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت او ایستاد و شهید شد. هر چند كه یزید گوشه ای از تار یخ را اشغال كرد، ولی آن چه كه در تداوم تاریخ تكرار شد راه حسین و پایداری او بود نه حكومت یزید. آن چه را كه خلق ها تكرار كردند و می كنند راه حسین است.

وقتی دادگاه نظامی حكم اعدام گلسرخی و دانشیان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست یكدیگر را به گرمی فشردند و در آغوش هم فرو رفتند.
محبوبیت گلسرخی و دانشیان ترس ساواك را برانگیخت آنها به تكاپو افتادند تا شاید در آخرین لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكیبایی منتظر تیرباران بودند پیشنهاد شد كه از شاه تقاضای عفو كنند، اما آنها فقط پوزخند زدند ساواك وقتی دید با هیچ حربه ای قادر به فریب آنها نیست به گلسرخی پیشنهاد داد كه "دامون" پسرش را قبل از تیرباران ببیند. اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد و این در شرایطی بود كه همه سلولهای بدنش نام دامون را فریاد می كشید او می دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون می تواند او را به زندگی امیدوار كند زندگی كه او می خواست از دست بدهد تا به وظیفه اش عمل كند آری برای او مرگ یك وظیفه بود وقتی از او تقاضای ندامت نامه می كنند تا در نتیجه دادگاه تخفیف دهند او می گوید : هیچ كس از زندگی در كنار زن و فرزند گریزان نیست من مثل هر انسانی زندگی را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدری رنگ چشمان فرزندم را ببینم اما راهی را كه انتخاب كرده ایم باید به پایان ببریم مرگ ما حیات ابدی است ما می رویم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنویسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟

در سحرگاه 29 بهمن وقتی او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند می زند و می خواهد كه چشمانش را نبندند چون می خواست با دیدن خورشید به سرای باقی بشتابد .


او در وصیت نامه اش می نویسد :
من یك فدائی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست . من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم می كنم. و شما آقایان فاشیست ها كه فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدركی به قتلگاه می فرستید، ایمان داشته باشید كه خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صدها فدایی برمی خیزد و روزی قلب شما را خواهد شكافت.

|+| نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
 
 

 

شریان رودها

عضلات زمین را

بارور می کنند،

و در سکوت کرکس ها و صخره ها

باد، به زبان امواج سخن می گوید.

بیشه ها آن جا از خاموشی سرشارند

و در صلح بیابان ها

چکه شقایق وحشی می درخشد.

بید بن

عروس آسا

سیل رام نشدنی گیسوان را

بر گل کف های موج می پاشد.

و از ستیز موج و سنگ

بر رشته گل ها و نیزه های ارغوانی گیاهان

مشتی کبوتر بلورین می پرند.

و عطری که از آن بر می خیزد

در ریشه های هستی ام رخنه می کند.

زمان زاینده

زمان دگر ساز

زمان طوفان زا

هر دم با پویه ابر ها همراه است

و تار های سیمین باران

بر سرونازهای همیشه جوان

و بر طرقه های جنوبی که بر درخت انجیر نشسته اند،

و بر فریبای رؤیا رنگ بوته ها

فرو می نشیند.

شفق چشم افروز،

آمیخته با جیر جیر صبحگاهی

از میان گله ستارگان

بر می خیزد

همراه با باد خود سر و مستی آور

که گیاهان را

با پای بند ریشه ها

به رقص می آورد.

آن گه که روزی نو نطفه می بندد،

و در چوب های خوشاهنگ

زایش جوانه هاست،

و ریشه در تاریکی زمین

استخوان های سنگ را از هم می گسلد،

(به غرور و صلابت آن تسخر زنان)

و رنگین کمان لرزان در اوج رنگ پریده آسمان

گام نغمه ناک خود را

بر موران راهب بیشه

و پرواز بنفشه گون پروانه ها

و نگاه گوگردی روباهان

و دیدگان شراب آلود غزالان

و بال مهربان پرستو

می گذارد

و تا فوج عقابان بر لاژورد

و طلسم سپیده برف بر قله ها

و دریاچه ای که بر پیشانی زمین می درخشد

عکس می افتد.

در شب زمین

آن گه که در لجن مرموز مارها می خوابند،

و کرکس، شاه آدم خواران  در لانه  مي  خزد  ,

و سراسر هستی در آب تیره تعمید می یابد،

و خاکستر فراموش را

بر سر خاک لاله و تب گل های زرد می پاشند،

به تنهایی غرور آمیز قله ها می اندیشم

و به راز بار آوری ابدی عناصر

و غبار بذر های سبز.

آه، روز فرا می رسد

و ستون های طلایی خورشید

بر سیم مه آلود آب

ترانه های شگرفی را بیدار می کند

که از آن تاریخی نو شکفته می شود.

و غوغای شهباز ها به آسمان بر می خیزد

و فیروزه ها از ظلمت معدن می گریزند.

و کاهنان با چهره هایی به رنگ سبز

ورد خوانان

خواستار نفوذ شب ها در گنبد های عقیق اند.

ولی این جا

برق شور دامنه هاست

و شتاب موران بیابانی در غبار داغ

و خفتن مرجان غروب بر طلای غلات

و انسان

چون پودی از تافته زمین

شمشیر پولادین خود را

بر راهبان می کوبد.

نور با اشیاء در می آمیزد، ریشه ها را بلورین می کند

و به هنگام بیدار شدن تذروان

پرتوی جهان بر نقش و نگار ترمه ها می افتد

و مانند توازن کندو ها

شهر ها می رویند

و از خُم های بزرگ، شراب شادمانی می آشامند.

چون دودی که از افق غروب بر می خیزد

یا چون آب صافی در شب زلال

یا چون آشیانه ای تهی

از این مرز آسمان تا آن مرز

با سینه گشاده

به سوی بادها که از دریا می آیند،

ایستاده ام.

خزانی ناگزیر از راه فرا می رسد

شب دیوار های سیاه خود را

بر من فرو می ریزد

ولی ناقوس روشن آب

و غوغای شهر ها

از زیستن سخن می گویند، از انقلاب.

آری رگ های ابدی سرنوشت

از میان ریگ ها و الماس ها می گذرد.

احسان طبري


خوشبختي
نه در متن زبور است
نه آنسوي مرگ
نه در شعله هاي شراب است
نه در برق سكه ها
خوشبختي
نه خرافه ي عاجزان است
نه عصاره خواري و بردگي ديگران
آن را
اين سوي مرگ
با سه سلاح اعجازگر كار و پيكار و همبستگي
مي سازند

 


 

|+| نوشته شده توسط كاوه در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 

بسوي معبد خورشيد پيمودن خطر دارد

ولي هر كس از آن ره رفت

بخشي شد ز نور او

هم آوا گشت با فر و شكوه او غرور او



در شطي كان جنبنده تاريخ است نامش

مشو دون قطره ها كا ندر لجن ها بر كران مانند

بشو امواج جوشاني كه دايم در ميان مانند

|+| نوشته شده توسط كاوه در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگيشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حديثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
وا کنون می زند با ساغر مكني سيا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گوید بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند ديوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاريم

مهدي اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط كاوه در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 صلح خواب يك كبوتر است

 

 


صلح خواب يك كبوتر است

Image hosted by allyoucanupload.com


 

Image hosted by allyoucanupload.com


Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.comImage hosted by allyoucanupload.com

|+| نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 

         Image hosted by allyoucanupload.com

        خواب یلدا

شب که می آيد و می کوبد پشت را
به خودم می گویم
من همین فردا
کاری خواهم کرد
کاری کارستان
و به انبارکتان فقر کبریتی خواهم زد
تا همه نارفیقان من و تو بگویند
فلانی سایه ش سنگینه
پولش از پارو بالا میره
و در آن لحظه من مرد پیروزی خواهم بود
و همه مردم ،‌ با فداکاری یک بو تیمار
 کار و نان خود را در دریا می ریزند
تا که جشن شفق سرخ گستاخ مرا
با زلال خون صادقشان
بر فراز شهر آذین بندند
و به دور نامم مشعل ها بفروزند
و بگویند
خسرو از خود ماست
پیروزی او دربست بهروزی ماست
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که به مادر خواهم گفت
غیر از آن یخچال و مبل و ماشین
چه نشستی دل غافل ، مادر
خوشبختی ، خوشحالی این است
 که من و تو
 میان قلب پر مهر مردم باشیم
 و به دنیا نوری دیگر بخشیم
شب که می اید و می کوبد
پشت در را
 به خودم می گویم
 من همین فردا
 به شب سنگین و مزمن
 که به روی پلک همسفرم خوابیده ست
 از پشت خنجر خواهم زد
 و درون زخمش
 صدها بمب خواهم ریخت
 تا اگر خواست بیازارد پلک او را
 منفجر گردد ، نابود شود
من همین فردا
 به رفیقانم که همه از عریانی می گریند
 خواهم گفت
گریه کار ابر است
 من وتو با انگشتی چون شمشیر
 من و تو با حرفی چون باروت
به عریانی پایان بخشیم
و بگوییم به دنیا ، به فریاد بلند
عاقبت دیدید كه ما صاحب خورشید شدیم؟
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که همان بوسه ی تو خواهم بود
کز سر مهر به خورشید دهی
و منم شاد از این پیروزی
به حمیده روسری خواهم داد
تا که از باد جدایی نهراسد
و نگوید هوای سردیست
حیف شد مویم کوتاه کردم
شب که می اید و می کوبد پشت در را
به خودم می گویم
اگر از خواب شب یلدا ما برخیزیم
اگر از خواب بلند یلدا ، برخیزیم
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کاری کارستان

           خسرو گلسرخی    

|+| نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 

         Image hosted by allyoucanupload.com

  باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با پوستین سرد نمناکش
 
باغ بی برگی
 
روز و شب تنهاست
با سکوت پاك غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
 
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد
 
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟!!
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
 
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها
, پاييز

             مهدي اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط كاوه در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  |
 

  فریاد

 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم

گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

 مهدي اخوان ثالث

 

|+| نوشته شده توسط كاوه در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  |
 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

  زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان , این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 مهدي اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط كاوه در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  |
 


  قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آورده ی ؟
از کجا وز که خبر آورده ای ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری
باري برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، هاي! کجا رفتی ؟ هاي
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

 مهدي اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط كاوه در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  |
 
 
بالا