تبليغاتX
صدف
گيلاسهاي همزاد , بي هم رنگ مي بازند , انسانهاي همزاد بي هم جان
 
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
|+| نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
  ياران دبستاني ما
يار دبستاني من
با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه مني
حک شده اسم من و تو
رو تن اين تخته سياه
ترکه‌ي بيداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بي‌فرهنگي‌ي ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب
بد اگه بد
مرده دلاي آدماش
دست من و تو بايد اين
پرده‌ها رو پاره کنه
کي مي‌تونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه

يار دبستاني من, با من و همراه منه...
چوب الف بر سر ما, بغض من و آه منه
...
مي داني...من هم گاهي به دنبال يار دبستاني خود مي گردم.
به دنبال تمام آن قبيلهُ آهوان كه در دشتي سوخته دور شدند و گم شدند.
ياران دبستاني من در جايي به گسترهُ تمام جهان گم شده اند اما كسي باور نمي كند.
حك شده اسم من و تو رو تن اين تخته سياه...
تركهُ بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
...
كسي باور نمي كند كه يار دبستاني من...
در گلستاني به خاك سپرده شد كه در آن گل كه هيچ, سنگ هم از زمين نمي رويد.
در خاوراني كه در باختر كه هيچ, در خاور هم همسانش يافت نمي شود
.
يا در زير غبار دلتنگي و افسردگي و مستي پژمرده و پير مي شود بي آنكه شال سرخش را از دور گردن باز كرده و چمدان سفرش را از كنار راهرو برداشته باشد.
يا در يك بي نشان روز پاييزي بي آنكه سر به سوي آسمان بلند كند از پنجره اي در ساختماني بلند خود را بر زميني پرت مي كند كه زبانش هرگز به گويش درست نام آن نچرخيده است.
يادر يك صبح مقوايي زمستاني خود را با گرماي آخرين مايع ماسيده در سرنگ به لرزش رخوتناكي مي سپرد كه سردترين خاك جهان به او هديه كرده است.
يا در حقيقت يك عصر خاكستري خود را با طنابي حلق آويز مي كند كه براي خريدنش با تلخكامي و زباني الكن با فروشندهُ بيگانه چانه زده است.
يا در سپيده دمي يخ آجين رگ دستش را همچنان تند مي زند كه حتي يك لحظه هم شده از شتك خون روي ديوار جهان پيرامونش را به رنگي ديگر ببيند
.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
كه يار دبستاني من سالهاست كه ديگر فارسي را با لهجه حرف مي زند و كودكانش جنيفر و الكساندر هستند و آن خاك برايش چيزي ست مثل پس مانده يك مزهُ كهنهُ در دهان ماسيده.
يا سالهاست كه در خوابي زيست مي كند كه پاره اي از جهان ديرزماني ست از آن بيدار شده ست. خوابي كه بايد روياي بهشت مي بود و امروز چيزي جز كابوس دوزخ از آن نمانده است
.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
يار دبستاني من چيزي نمي گويد. خودش را سپرده ست به زنده بودني كه ديگر سايهُ بي مايهُ زندگي هم نيست
يار دبستاني من دارد از ياد مي رود.
دشت بي فرهنگي ما هرزه تموم علفاش...
خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلاي آدماش
...
هيچ كس باور نمي كند و من به دنبال ياران دبستاني خود مي گردم.
مي گردم و مي پيچم در همهُ اين كوچه و خيابانها كه از آنها گذشته ام و به اين جا رسيده ام. به همهُ روزها و شبها و تب ها و سوختن ها و فرياد ها...مي رسم به وحشت و لرز و خاموشي و فرار و سكون...
مي رسم به سكوت. سكوت. سكوت.
مي چرخم و مي رسم به خودم كه دويده ام تا همين حالا كه نفس زنان رسيده ام تا براي تو چيزي بنويسم. به خودم و تو و همهُ ما و ديگراني كه با اين همه تاب آورديم و كورسوي اميد را به هيچ بيكران نور دروغيني نفروختيم و عشقمان به انسان و آزادي را با هيچ گران متاعي در اين بازارها تاخت نزديم.
مي رسم به من و تو و علي و همه و همه...
مي رسم به ما كه براي رسيدن و بودنمان كه هيچ, براي ماندمان هم بهايي گزاف پرداخته ايم با لبخندي بر لب و چشماني تر.
دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه
كي مي تونه جز من و تو درد مارو چاره كنه

مي رسم و سكوت مي كنم.
ياران دبستاني من در آسمان و ميان درختان و بر زمين گم شده اند.
دهانم خشك است بس كه دويده ام.
چقدر تلخ و خسته ام.
من كه نمي توانم چيزي بخوانم...
تو سرود يار دبستاني را برايم با سوت مي زني؟

|+| نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
  يك با يك برابر نيست
                         تساوي

 

معلم پاي تخته داد مي زد صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان
ولي آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
و ان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

ديگري بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان

تساوي هاي جبري را نشان مي داد
معلم بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود با خطي خوانا
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر است
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
!!

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره شد معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آيا باز يك با يك برابر بود؟
سكوت مدهشي بود و سوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت: اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
و ان كه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون چون قرص مه داشت بالا بود
و آن سيه چرده كه مي ناليد پايين بود؟
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
!!

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفتخواران از كجا آماده مي گرديد.
چه كس ديوار چين را بنا مي كرد؟
يك اگر با يك برابر بود
... پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟

 يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها درجزوه هاي خويش بنويسيد :
كه يك با يك برابر نيست.

  خسرو گلسرخی  

گلسرخی در دادگاه نظامي اينگونه از خود دفاع مي كند:
به نام نامی مردم

من در دادگاهی كه نه قانونی بودن و نه صلاحیت آن را قبول ندارم ، از خود دفاع نمی كنم . من از خلقم دفاع می کنم .
من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي زنم،و حتي براي عمرم. من قطره اي ناچيز از عظمت و حرمان خلق هاي مبارز ايران هستم. خلقي كه مزدك ها، مازيارها ،بابك ها، يعقوب ليث ها، ،ستارها، حيدعمواغليها ،پسيان ها و ميرزا كوچك خانها ،اراني ها و روزبه ها و وارطان ها داشته است. آري من براي جانم چانه نمي زنم . هر چه شما بر من بیشتر بتازید من بیشتر بر خود می بالم، چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزدیك ترم و هر چه كینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده مردم از من قوی تر است ، حتی اگر مرا به گور بسپارید كه خواهید سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود می سازند.
زندگی امام حسین نمودار زندگی كنونی ماست كه جان بر كف برای خلق های محروم میهن خود در این دادگاه محاكمه می شویم . او در اقلیت بود و یزید بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت او ایستاد و شهید شد. هر چند كه یزید گوشه ای از تار یخ را اشغال كرد، ولی آن چه كه در تداوم تاریخ تكرار شد راه حسین و پایداری او بود نه حكومت یزید. آن چه را كه خلق ها تكرار كردند و می كنند راه حسین است.

وقتی دادگاه نظامی حكم اعدام گلسرخی و دانشیان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست یكدیگر را به گرمی فشردند و در آغوش هم فرو رفتند.
محبوبیت گلسرخی و دانشیان ترس ساواك را برانگیخت آنها به تكاپو افتادند تا شاید در آخرین لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكیبایی منتظر تیرباران بودند پیشنهاد شد كه از شاه تقاضای عفو كنند، اما آنها فقط پوزخند زدند ساواك وقتی دید با هیچ حربه ای قادر به فریب آنها نیست به گلسرخی پیشنهاد داد كه "دامون" پسرش را قبل از تیرباران ببیند. اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد و این در شرایطی بود كه همه سلولهای بدنش نام دامون را فریاد می كشید او می دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون می تواند او را به زندگی امیدوار كند زندگی كه او می خواست از دست بدهد تا به وظیفه اش عمل كند آری برای او مرگ یك وظیفه بود وقتی از او تقاضای ندامت نامه می كنند تا در نتیجه دادگاه تخفیف دهند او می گوید : هیچ كس از زندگی در كنار زن و فرزند گریزان نیست من مثل هر انسانی زندگی را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدری رنگ چشمان فرزندم را ببینم اما راهی را كه انتخاب كرده ایم باید به پایان ببریم مرگ ما حیات ابدی است ما می رویم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنویسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟

در سحرگاه 29 بهمن وقتی او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند می زند و می خواهد كه چشمانش را نبندند چون می خواست با دیدن خورشید به سرای باقی بشتابد .


او در وصیت نامه اش می نویسد :
من یك فدائی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست . من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم می كنم. و شما آقایان فاشیست ها كه فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدركی به قتلگاه می فرستید، ایمان داشته باشید كه خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صدها فدایی برمی خیزد و روزی قلب شما را خواهد شكافت.

|+| نوشته شده توسط كاوه در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
 
 
بالا