يار دبستاني
من
با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه مني
حک شده اسم من و تو
رو تن اين تخته سياه
ترکهي بيداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بيفرهنگيي ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب
بد اگه بد
مرده دلاي آدماش
دست من و تو بايد اين
پردهها رو پاره کنه
کي ميتونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه
يار
دبستاني من, با من و همراه منه...
چوب الف بر سر ما, بغض من و آه منه...
مي داني...من هم گاهي به دنبال يار
دبستاني خود مي گردم.
به دنبال تمام آن قبيلهُ آهوان كه
در دشتي سوخته دور شدند و گم شدند.
ياران دبستاني من در جايي به
گسترهُ تمام جهان گم شده اند اما كسي باور نمي كند.
حك شده اسم من و تو رو تن اين
تخته سياه...
تركهُ بيداد و ستم مونده هنوز رو
تن ما...
كسي باور نمي كند كه يار دبستاني
من...
در گلستاني به خاك سپرده شد كه در
آن گل كه هيچ, سنگ هم از زمين نمي
رويد.
در خاوراني كه در باختر كه
هيچ, در خاور هم همسانش يافت نمي شود.
يا در زير غبار دلتنگي و افسردگي و
مستي پژمرده و پير مي شود بي
آنكه شال سرخش را از دور گردن باز
كرده و چمدان سفرش را از كنار راهرو
برداشته باشد.
يا در يك بي نشان روز پاييزي بي
آنكه سر به سوي آسمان بلند كند از
پنجره اي در ساختماني بلند خود را
بر زميني پرت مي كند كه زبانش هرگز به
گويش درست نام آن نچرخيده است.
يادر يك صبح مقوايي زمستاني خود را
با گرماي آخرين مايع ماسيده در
سرنگ به لرزش رخوتناكي مي سپرد كه
سردترين خاك جهان به او هديه كرده است.
يا در حقيقت يك عصر خاكستري خود را
با طنابي حلق آويز مي كند كه براي
خريدنش با تلخكامي و زباني الكن با
فروشندهُ بيگانه چانه زده است.
يا در سپيده دمي يخ آجين رگ دستش
را همچنان تند مي زند كه حتي يك
لحظه هم شده از شتك خون روي ديوار
جهان پيرامونش را به رنگي ديگر ببيند.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
كه يار دبستاني من سالهاست كه ديگر
فارسي را با لهجه حرف مي زند و
كودكانش جنيفر و الكساندر هستند و
آن خاك برايش چيزي ست مثل پس مانده يك
مزهُ كهنهُ در دهان ماسيده.
يا سالهاست كه در خوابي زيست مي
كند كه پاره اي از جهان ديرزماني ست
از آن بيدار شده ست. خوابي كه بايد
روياي بهشت مي بود و امروز چيزي جز
كابوس دوزخ از آن نمانده است.
چرا هيچ كس باور نمي كند...
يار دبستاني من چيزي نمي گويد.
خودش را سپرده ست به زنده بودني كه ديگر سايهُ بي مايهُ زندگي هم نيست
يار دبستاني من دارد از ياد مي رود.
دشت بي فرهنگي ما هرزه تموم
علفاش...
خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلاي
آدماش...
هيچ كس باور نمي كند و من به دنبال
ياران دبستاني خود مي گردم.
مي گردم و مي پيچم در همهُ اين
كوچه و خيابانها كه از آنها گذشته ام و
به اين جا رسيده ام. به همهُ روزها
و شبها و تب ها و سوختن ها و فرياد
ها...مي رسم به وحشت و لرز و
خاموشي و فرار و سكون...
مي رسم به سكوت. سكوت. سكوت.
مي چرخم و مي رسم به خودم كه دويده
ام تا همين حالا كه نفس زنان رسيده
ام تا براي تو چيزي بنويسم. به
خودم و تو و همهُ ما و ديگراني كه با اين همه تاب آورديم و
كورسوي اميد را به هيچ بيكران نور دروغيني نفروختيم و عشقمان به انسان و
آزادي را با هيچ گران متاعي در اين بازارها تاخت نزديم.
مي رسم به من و تو و علي و همه و
همه...
مي رسم به ما كه براي رسيدن و
بودنمان كه هيچ, براي ماندمان هم بهايي گزاف پرداخته ايم با لبخندي بر لب و چشماني
تر.
دست من و تو بايد اين پرده ها
رو پاره كنه
كي مي تونه جز من و تو درد مارو
چاره كنه
مي رسم و سكوت مي كنم.
ياران دبستاني من در آسمان و ميان
درختان و بر زمين گم شده اند.
دهانم خشك است بس كه دويده ام.
چقدر تلخ و خسته ام.
من كه نمي توانم چيزي بخوانم...
تو سرود يار دبستاني را برايم با
سوت مي زني؟
|
+| نوشته شده توسط
كاوه در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
|